تبليغاتX
تاابدبارانی

تاابدبارانی

مهم نیست

   

اي كاش گلم

فقط ميگفتي

تا مرگ چندمين شقايق

انتظار بايد ... ؟ 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت10:2توسط شیوا بارانی | |

غبار آینه خاکستر من بود

و تو

تصویر چشمت را به من

ترجیح می دادی ...

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت10:4توسط شیوا بارانی | |

دلم هوای دستهایت را کرد

ولی دلت

چه ساده عبور کرد

از دلتنگی

از من

از عشق

کاش کمی مهربان تر بودی

فقط کمی...

+نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت9:55توسط شیوا بارانی | |

وای باران

باران

شیشه ی پنچره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست

اسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران

باران

پر مرغان نگاهم را شست...

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت13:21توسط شیوا بارانی | |

نه کسی منتظر است نه کسی چشم به راه

نه خیال گذر  از  کوچه ی  ما دارد  ماه

بین عاشق کشی و مرگ مگر فرقی هست

وقتی از عشق نصیبی نبری غیر از اه...

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت17:55توسط شیوا بارانی | |

شاید پشیمان باشی

از امدن

و بودنت

اما

خدا تو را برای من فرستاد

فقط ای کاش

از با من بودن

پشیمان نباشی...

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت19:19توسط شیوا بارانی | |

سکوتم را به باران هدیه کردم

تمام زندگی را گریه کردم

نبودی در فراق شانه هایت

به هر خاکی رسیدم تکیه کردم...

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت20:58توسط شیوا بارانی | |

مرا صد بار اگر از خود براني      دوستت دارم

به زندان جفايت هم كشاني    دوستت دارم

چه حاصل از جفا كردن چه سود از قهر ورزيدن

مرا لايق بداني يا نداني          دوستت دارم

سال نو مبارك

+نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت18:50توسط شیوا بارانی | |

چند روزیست که بیمار وفایت شده ام

در بستر غم چشم به راهت شده ام

این را تو بدان اگر بمیرم روزی

مسئول تویی که من فدایت شده ام...

+نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت10:17توسط شیوا بارانی | |



کشیدم گرچه عمری نازت ای عشق
نگفتی با دل من رازت ای عشق
من و تو برگ و بادیم و ، ندانم
برقصم با کدامین سازت ای عشق!

 

با رفتن من عاطفه کمرنگ شود
شاید که دلت برای من تنگ شود
از کوچه ی ما اگر گذر کرد دلت
قلبت نکند برای ما سنگ شود

 

من شکایت دارم از روزی که به دنیا آمدم
بی خبر بی میل خود تنها به این جا آمدم
بی خبر زندانی دنیا شدم آخر چرا؟
من مگر گفتم خدا میخواهم این ویرانه را؟

+نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت10:20توسط شیوا بارانی | |